دردناک است...
دوست بداری و گمان کنی...
که دوستت دارند...
حال انکه او یگانه هستی تو باشد...
و تو...
یکی از هزارن لذت او....
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 16:1 توسط زندگی
|
من چتر نمی خواهم...
باران که آمد
دست هایت سقف عشق می شود و
من خیس نمی شوم
اصلا می خواهم خیس شوم ...
بگذار نشانمان دهند و بگویند اینها عاشقند !
نه!من چتر نمی خواهم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 16:32 توسط زندگی
|
آخه غیر تو نمیشد عاشق کسی بشم"
چقدر خوبه که دیگه حسابی دیوونه تو بشم"
همینجوریه که نمیتونم دور شم یک لحظه ازت"
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 16:9 توسط زندگی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 16:50 توسط زندگی
|
برایم عِشوه کن
من را بغل کن
بہ قولُ وعدههاےِ خود
عمل کن
بدوز آن لب
بہ لبهایم عزیزم
مرا مهمان
کندوےِ عسل کن
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 16:46 توسط زندگی
|
میگذرد!
گاهی از غرورش!
گاهی از کسی که سخت دوستش دارد... گاهی خودش را پنهان میکند،زیرصدای موسیقی هدفونش ... گاهی پشت لبخندهای ساختگی !!! اما ... یک روز ، بعد از یک اتفاق ، گریه هایش تا همیشه بند می آید و تبدیل میشود به نگاهی سرد !!!
دختر را میگویم !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 16:38 توسط زندگی
|





سلام