زمـــانــی فــرا مــی رســد كــه بــايــد رفــت حــتــی اگـــر جــای مــشــخــص و مــطــمـئــنــی در انــتـظــارت نــبــاشــد!
"تنسی ویلیامز"
زمـــانــی فــرا مــی رســد كــه بــايــد رفــت حــتــی اگـــر جــای مــشــخــص و مــطــمـئــنــی در انــتـظــارت نــبــاشــد!
"تنسی ویلیامز"
عشق بازی کار فرهاد است و بس....
دل به شیرین دادو دیگر هیچکس....
عشق امروزی فریبی بیش نیست....
مانده ام حیران که اصل عشق چیست؟
اینگونــه زندگــی کنیـم :
سـاده امّا زیبــا
مصمـم امّا بی خیـال
متواضـع امّا سربلنـد
مهربـان امّا جـدی
… سبـز امّا بی ریـا
عــاشق امّا عــاقل
مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند
ولي آنان را ببخش
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند
ولي مهربان باش
اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت
ولي موفق باش
اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند
ولي شريف و درستکار باش
آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي
شايد يک شبه ويران کنند
ولي سازنده باش
اگر به شادماني و آرامش دست يابي
حسادت مي کنند
ولي شادمان باش
نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند
ولي نيکوکار باش
بهترين هاي خود را به دنيا ببخش
حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد
ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست
همواره ميان “تو و خداوند” است
نه ميان “تو و مردم”
خدا در میان همین بوتهها و گلهاست،
او را ببیند، چگونه میخندد! چگونه میشکفد!
ببینید! چگونه در جان درختان قامت میافروزد، و دستان سبز خویش را در باد تکان میدهد.
آری خدا در همین نزدیکیهاست...
در جسم جهان، فیض بهارانم من
عالم چو زمین تشنه، بارانم من
در زهد، دلیل پارسایان جهان
در عشق، امام جان نثارانم من
فرزند حسین و زینت عَبّادم
شایستهترین، سجده گزارانم من
با این همه منزلت ز سوز دل و جان
روشنگر بزم سوگوارانم من
چون لاله همیشه از جگر مىسوزم
چون شمع همیشه اشك بارانم من
من نور دل پیمبر و زهرایم
روشنگر بزم عترت طاهایم
افروختهتر ز شمع افروختهام
دل سوختهتر ز لاله ی صحرایم
با ذكر دعا و خطبه و اشك و پیام
من حافظ انقلاب عاشورایم
بیمار فتاده در دل آتش و خون
لب تشنه، خسته بر لب دریایم
آن طرفه شهید زندهام من كه به عمر
از تیغ جفا بریدهاند اعضایم
آنم كه به هر گام خطرها دیدم
در هر نفس از ستم شررها دیدم
با آن كه ز كربلا ، دلم خونین بود
در شام همى خون جگرها دیدم
با آن كه به خاك و خون بدیدم تنها
بر عرشه ی نیزه نیز، سرها دیدم
در باغ به خون نشسته ی كربُبَلا
افتاده، قلم قلم شَجَرها دیدم
یك سو تن صد چاك پدرهاى شهید
یك سو تن پامال پسرها دیدم
من دیدهام آنچه را كه دیدن سخت است
دیدن نه همین بلكه شنیدن سخت است
زندگی و زیبائیهای زندگیم، در بزرگی وشآن رویاهایم، در عظمتم، عشقم، در والایی ارزشهایم، و در شادی و سرور تقسیم شدهام با دیگران، نهفته است. زندگی و زیبایی زندگی من، در بزرگی و شآن افکارم، در ارزش تجسم یافتهام، در چشمههایی که روحم از آنها سیراب میگردد، و در بینشی که به آن دست یافتهام، در یاری و مساعدتی که به دنیا بزل میکنم، مقصدی که میجویم، و در چگونه زیستنم نهفته است.
مرا دختر خانوم مینامند مضمونی که جذابیتش نفسگیر است…
دنیای دخترانه من نه با شمع و عروسک معنا پیدا میکند و نه با اشک و افسون. اما تمام اینها را هم در برمیگیرد…
من نه ضعیفم و نه ناتوان، چرا که خداوند مرا بدون خشونت و زورِ بازو میپسندد. اشک ریختن قدرت من نیست، قدرت روح من است… اشک نمیریزم تا توجهی را به خواستهام جلب کنم با اشکم روحم را میشویم.
خانه بی من سرد و ساکت است چرا که شور و هیجان زندگی با صدای بلند حرف زدن، و موسیقی گوش دادن، نیست… زندگی ترنم لالاییِ آرامش بخشی را میطلبد که خدا در جادوی صدای من نهفته است.
من تنها با ازدواج کردن و مادر شدن نیست که معنا میگیرم من به تنهایی معنا دارم، معنای عمیقی در واژه دختر بودن است.
اگر فرهنگ غلط و کوتاه نظری مرا ضعیفه بخواند باز هم قویتر از قبل از پشت همین واژه سربلند میکنم و لبخند میزنم…
چرا که خداوند مرا دختر آفریده است و همین برای من کافی است…
زندگی سخت نیست…
زندگی تلخ نیست…
زندگی همچون نتهای موسیقی، بالا و پایین دارد
گاهی آرام و دلنواز، گاهی سخت و خشن
گاهی شاد و رقص آور، گاهی پر از غم.
زندگی را باید احساس کرد…
زندگی را باید با همان نتهای بالا و پایین ساخت
تا که از تکرار خسته نشویم
تا که دل، گاهی شکستن را یاد بگیرد
تا جوانهی احساس، گوشه قلبها خشک نشود…
زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم …………
روزگارت آرام ……..